|
LUVblog خدایا هرگز نگویمت بیا دست ما بگیر عمریست گرفته ای . مبادا رها کنی درباره وبلاگ ![]() سلام خوشحالم که به وبلاگ من سر میزنید. امیدوارم از مطالب و عکسها خوشتون بیاد. اگه در بهتر شدن وبلاگ با نظر هاتون کمکم کنید ممنون میشم:-) لطفا بدون ذکر منبع از عکس ها و مطالب کپی برداری نفرمایید...............اگر کپی کردید،لطف کنید بهم پیام بدید و مطلعم کنید. مدیر وبلاگ : مریم مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان نام داستان:به خاطر او برگرفته از کتاب:صمد دیوونه نوشته ی :رویا مرادی بیرگانی تایپ:کار خودمه.
به نام خدا. قسمت اول:
پسرک 10 تا 12 سالی سن بیشتر نداشت.چشم هایی کوچک و مهربان و رخساره ای سفید و لاغر داشت.دست های کوچک و استخوانی اش به تندی و نگرانی کفش های مشتری ها را واکس میزد. ترس از اینکه مشتری واکس را نپسندد،یا ایرادی از کارش بگیرد،به خوبی در رخساره اش هویدا بود.هنگامی که پول اندکی را به نام پاداش افزون بر مزدش می گرفت،قلب کوچکش از شادی می تپید.بلوز چهار خانه ی کمرنگ و کثیف با کت بزرگ و گشادی را به تن داشت.به خوبی نشان میداد که در گذشته مرد بزرگی آن را پوشیده است.شلوار لی کهنه ای باچند وصله پوشیده بود.دمپایی قهوه ای و واکس خورده و جوراب هایی سوراخ داشت.که هیچ کدام نمی توانست اورا از سوز و سرما به دور دارند.ابرو های پهن و کم رنگش حالتی مهربان و دوست داشتنی به چهره اش داده بودند.هر رهگذری که میگذشت با صدای بلند می گفت:«آقا واکس،واکس،واکسیه...» |